واااای
باورت میشه ؟
باورت میشه یک سالی شدی جیگر !
درست یه سال پیش
چقدر زود گذشت
چقدر خوب بود اون روزا ... نمیدونم چی شد که هوای تازه ت رو آلوده کردن !
نمیدونی چقدر دوست داشتم هنوز بنویسم اینجا
دوست داشتم و دارم
ولی خب نمیشه ... نمیشه ؟!
آره دیگه نمیشه
سر یه اعتماد الکی
بالا خره هرچیزی یه عمری داره دیگه ...
ولی نمیخواستم اینطوری تموم شی ...
ولی چیزای زیادی یادگرفتم که به خیلی مصیبت هایی که کشیدم می ارزه
نمیخوام اینجا بشینم ناله کنم و بیشتر نمک به زخمت بپاشم
تو همیشه زنده میمونی برام
همیشه در های آرشیوت به روم بازه ... هر وقت که بخوام میتونم بیام و کامنت های قدیم رو بخونم
وای گفتم کامنت
دوستای خوبی پیدا کردم من از همین وبلاگ
و چهره ی واقعی خیلی ها رو شناختم
اولین کامنت ها ی دوستان عزیز که همیشه همراهم بودن رو بزار بزارم اینجا
سه شنبه 31 مرداد1385 ساعت: 15:21 توسط:علی
ما که رفتیم نگران ...........
شنبه 18 شهریور1385 ساعت: 16:9 توسط:مسافر کوچولو
سلام .من خیلی از قلمت خوشم اومد. منم مشهدیم. و دختر . تازگی یه ویلاگ دو نفره با دوستم زدیم. به وبلاگ منم یه سر بزن اگه دوست داشتی
جمعه 31 شهریور1385 ساعت: 0:8 توسط:حمیده
سلام.
خسته نباشی.خوشحالم که همشهری در اومدیم.من هم مشهدی هستم . خاطراتت را قشنگ می نویسی.این که آدم بتونه احساسات و مسائل روزمره اش را به قشنگی بنویسه واقعا هنره. وبلاگت را از توی سرچ گوگل پیدا کردم.دنبال موضوع تعلیم رانندگی بودم.می خواستم خاطرات بر و بچ را بخونم.من هم به آموزشگاه اسلامی نیا می رم.مربی قبلی خیلی اذیتم کرد.حسابی من را دیپرس کرد!
راستی به نظر تو خانم سخاوتی خوبه؟
از بابت قبولی هم بهت تبریک میگم.هم تو دانشگاه هم رانندگی
یادش به خیر یه پشت کنکوری بیچاره که تازه کنکور داده و چشم به راه نتیجه ها ...
بعد میان میگن که وبلاگ زده این دختره که آمار ماها رو بنویسه ...
چی بگم من ؟ !!
آدم دلش میسوزه واقعا ... هر چی هم خودمو بیخیال نشون بدم ولی بازم تهش میسوزه ...
آخ آخ این دپ مصـ ـطفی رو بگو ... ایششششش ... فکر میکرد خیلی خوشحالم میکنه اگه بیاد ۲۱ نظر پشت سر هم بذاره
اینقده حرص میخوردم از دستش ...
چون وبلاگم سریع آپ میشد ( هر شب ... بعضی وقتا روزی دو بار حتی ! ) بازدید کننده های متفاوتی داشت که هی میومدن اظهار نظر میکردن !
محل هیچکدومشون نمیدادم که دیگه نیان
نمیومدن هم !
فکر میکردم واسه تولد یه سالگی ت خیلی حرف دارم واسه گفتن
ولی الان که فکر میکنم هیچی به ذهنم نمیرسه ... جز اینکه : خیلی دوستت دادم خیلی
و هیچوقت نمیبخشم کسایی که باعث شدن ترکت کنم !
...
عشقم این بود که هر شب بیام هوای تازه آپ کنم
ولی خب یه فکرهای دیگه ای هم تو سرم هست که ...
--------------------------------------------------------------------
ولی یه چیزی که یک کم رنجم میداد این بود که خود سانسوری هم میکردم
با اینکه اصلا دلم نمیخواست ولی بازم نمیتونستم تمام چیزا رو بنویسم
هنوزم نمیتونم !
هنوز ؟!
آره ... هنوز !
من بعد یه سال معتاد شدم به نوشتن هر شب هوای تازه !
خیلی وقت ها میشد که میخواستم ترکت کنم ولی بازم یه نیرویی منو میکشید طرفت !
اول که میخواستم هوای تازه ، بشه وبلاگ شعریم
ولی خب گفتم اسم وبلاگ شعرم رو اسم کوچولوی خوشگلمو بذارم ! ( چرا دیگه ندیدمش؟ !!!
)
این یکی موند
تا اینکه یه شب تابستونی که درست سال پیش بود گفتم که بیام و خاطراتمو بنویسم
اوایل نامنظم بود ولی کم کم نظم گرفت و منو شیفته ش کرد
از اون روزایی که تذهیب میرفتم ... آموزشگاه رانندگی ... گواهینامه ... روز اول دانشگاه ! ... ترم یک ... خاطرات بد و خوبش ... یادش به خیر این سید چقدر لجمو در آورد سر اون کار مسخره ی پاور پوینت !
نفله !
کرباس رو بگو ... اینقدر ازش نوشته بودم که همه دیگه کامل میشناختنش ...
هر روز با افتخار مینوشتم که این کلاس هم دودر شد ... حالا آخر ترم غصه ی مشروطی میخورم !
یک کم از پست اول مهر :
ساعت ۱۱:۱۵ به زور بیدارم کردن که پاشو دیرت شد
آخه ساعت ۱۲ باید دانشگاه بودم
خلاصه
رفتیم گروه بندی مون کردن
من گروه ۳ برداشتم
مریــ ـم هم بود
اون اول گروه ۳ برداشت
پشیمون کرد اومد گروه ۱
به منم گفت بیا
گفتم باشه برو بزن واسم گروه ۱
رفت و با ناراحتی اومد گفت گروه ۱ پر شده ... منم پس میام ۳ که با هم باشیم
منم از اونجایی که حوصله ش رو نداشتم گفتم : نه !!!!!!! همون یک باش ... به خاطر من عوض نکنی ها![]()
اونم خوشبختانه همون یک موند
دودقیقه تو حیاط نشسته بودیم اعصابم رو به هم ریخت
می گفت من مهندسی معماری مشهد قبول بودم ( آزاد) اما بد انتخاب رشته کردم ... زدم شهرسازی شانس گندم شهرسازی قبول نشدم اما ترازم به مهندسی معماری می خورد![]()
آخه برو واسه یکی خالی ببند که خودش این کاره نباشه
همون بهتر که تو کلاس ما نیفتاد ... تا آخر ترم دیوانه م می کرد![]()
هیچی دیگه
گروه هامون که مشخص شد گفتن برین گمشین خونه هاتون
منم با خوشحالی زنگ زدم خونه گفتم بیاین دنبالم ... مامان هم گفت خودت بیا ... خیابونا شلوغه![]()
منم پاشدم با اتوبوس اومدم ... بلیط هم ندادم ... جون اول مهر واسه دانش آموزان و دانشجویان رایگانه
شاهکار کردن واقعاْ ... ۳۰ تومن !!! ... چه زیاد![]()
اومدم خونه
ناهار
خواب
الانم بیدار شدم
حوصله ی هیچ کاری هم ندارم
---------------------------------------------------------------
اینم کامنتش :
| یکشنبه 2 مهر1385 ساعت: 9:2 | توسط:مسافر کوچولو | |||
|
سلام.خوبی؟ یعنی هیچی هیجان تو ووجودت نبود روز اولی؟؟!!!
یادش به خییییییییییییییییییییییر ... آخه یه جایی م از این میسوزه که خودم به دست خودم بعضی ها رو راه دادم و بعد میرن اینطوری میگن پشت سر آدم !!! آدم حسابش نمیکردم خوب بود ؟! آره دیگه همینو میخوان دیگه ... ای ی ی ی ی ی بابا بیخیال ... حیف منه اینقدر حرص بخورم خب دیگه خیلی مقدمه گفتیم تولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت مبارک عزیزم !
| ||||


بزنين به سلامتي هر چي با معرفته
آخ چه سر صدايي راه افتاد همسايه ها خوابن ساكت !
=================
كاشكي ميشد تو پست هاي بعدي ت هم بنويسم ...
اگر به خانه ی من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
چراغت بوی روغن سوخته میداد
و نفت میچکید از آن
چراغ خانه ام را سوزاند
و دلم که در دریچه اش جا مانده بود !
...


